|
يک دعا بر گرفته از وبلاگ من پروردگارا مرا متوجه کن تا هرچه را تو دير ميخواهي ، زود نخواهم و هر چه را تو زود ميخواهي دير نخواهم. |
 |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:18  توسط افشین جعفری
|
| خودشناسي از روي امضاء |
|
|
|
1- کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند . 2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند . 3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند . 4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند . 5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند . 6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند . 7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند. 8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند . 9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند. 10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند . |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:17  توسط افشین جعفری
|
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظارو انتظار
عشق يعني هر چه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بردر دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:16  توسط افشین جعفری
|
|
جک يه يارو ميره زير غلطك، يکي ميره خبر مرگش رو به خانوادش بده. ميره در خونشون به پسر يارو ميگه: بابات چه جوري بود؟ ميگه: دراز وباريك. يارو ميگه: حالا ديگه صاف وپهنه!! |
 |
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:11  توسط افشین جعفری
|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:9  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:7  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:1  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:35  توسط افشین جعفری
|
دو تا تركه ميرن يك رستوران كلاس بالا، دو تا كوكا سفارش ميدند، بعد هم يكي يك ساندويچ از كيفشون درميارند، شروع ميكنند به خوردن. گارسونه مياد ميگه: ببخشيد،شما نميتونيد اينجا ساندويچ خودتونو بخوريد. تركا يك نگاهي به هم ميكنند، ساندويچاشونو باهم عوض ميكنند
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:37  توسط افشین جعفری
|
تركه و تهرونيه دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برميگرده به تركه ميگه اسم توچيه؟! تركه اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون! تركه و تهرونيه دعواشون ميشه، ميبرنشون كلانتري. افسرنگهبان از تهرونيه ميپرسه: اسمت چيه؟ يارو با بيخيالي ميگه: فِري... افسره حسابي چپ و راستش ميكنه، ميگه: بي پدر فكر كردي اينجا خونه خالست خودموني شدي؟ گفتم اسمت چيه؟ تهرونيه كه حساب دستش اومده بوده ميگه: فريدون قربان! افسره برميگرده به تركه ميگه اسم توچيه؟! تركه اسمش قلي بوده، يكم فكر ميكنه بعد با ترس جواب ميده: قوليدون!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:33  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:10  توسط افشین جعفری
|
|
جک : يک روز يه يارو با يه خانم تصادف ميکنه . خانومه شروع ميکنه به اه و ناله . مرده ميگه پاشو برو اين ادا ها رو واسه حسن جوهرچي درار |
 |
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:8  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 19:1  توسط افشین جعفری
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 18:59  توسط افشین جعفری
|
در دانشگاه :

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:25  توسط افشین جعفری
|